خونه دوستی ما اینجاست..

 

منو جا گذاشتی ته قصّه و

به اینکه داری می رسی، دلخوشم

برای تو که زندگی منی

خودم رو یه روز واقعا می کشم!

 

تنت اولین بخش تنهاییه

صدات آخرین رمز آرامشه

کسی که هزار ساله مُرده هنوز

داره توی دستات نفس می کشه

 

تبر توی مغزش قدم می زنه

درختی که در حال عریانیه

واسه من که آغوشتو کم دارم

چقدر این شبا سرد و طولانیه

 

صدام کن، صدام کن که دیوونتم

توو اعماق قلب و سرم خونه کن

که آشفته کن موی آشفته تو

که دیوونه رو باز دیوونه کن

 

صدام کن از اعماق شب های شب

صدام کن که مثل صدات خسته ام

جنون تو آغاز آرامشه!

به دیوونگی هات وابسته ام

 

شبا یاد تو، خاطراتت هنوز

به من مثل کابوس، سر می زنه

داره قلبمو منفجر می کنه

داره توی مغزم تبر می زنه

 

تویی بی قراری! تویی بی کسی!

تویی معنی خوب دلواپسی!

یه روز می رسم آخر قصّه و

یه روزی به اونکه می خوای می رسی!

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 
فروشنده عامی به دو کتابی که مشتری جوانش زیر بغل داشت، اشاره کرد و گفت اینها چیست؟

جوان گفت: یکی کتاب "فلسفه" است و دیگری "منطق".

گفت: خوب اینها که گفتی، یعنی چه؟

جوان پاسخ داد که منطق یعنی "روش تعیین گزاره های معنادار".

فروشنده گفت: خب یعنی چه؟

جوان گفت: ببینم تو در خانه ات حوض داری؟

فروشنده گفت: بله.

جوان گفت: خوب حالا به این جملاتی که می گویم توجه کن:

با دانستن اینکه "ماهی برای زنده مانده به آب نیاز دارد"+ "حوض خانه آقای فروشنده آب ندارد"----> نتیجه می گیریم: "ماهی در حوض خانه آقای فروشنده زنده نمی ماند"

بعد لبخند زد و گفت: منطق یعنی همین!
فروشنده خوشحال و خندان از فهم چنین موضوع غامضی پرسید: خوب "فلسفه؟" یعنی چه؟

جوان گفت: فلسفه در ساده ترین توضیح ممکن یعنی "روش استدلال برای درک حقیقت مجهول".

و وقتی گیجی فروشنده را دید گفت: مثالی می زنم. شما در خانه "دختر" دارید؟

فروشنده گفت: بله.

جوان گفت: اگر یک شب دختر شما به خانه نیاید چه فکری می کنید؟

فروشنده گفت: لابد رفته خانه دوستش.

جوان گفت: اگر دو شب نیاید؟

فروشنده گفت: لابد رفته خانه عمویش.

جوان گفت: اگر یک هفته نیاید؟

فروشنده گفت: لابد رفته خانه پدربزرگش.

جوان با عصبانیت گفت: اگر یک ماه نیاید، شما به این نتیجه نمی رسید که او احتمالا روابط نامشروع دارد و احیانا مشکوک به فحشاء است؟

فروشنده کلی فکر کرد و گفت: حق با شماست. بله اینگونه فکر خواهم کرد.

جوان نفس راحتی کشید و گفت: آفرین! اگر یک قضیه چند بار تکرار شد، طبق فلسفه اثبات گرایی به این نتیجه می رسیم که این قضیه معمول است و می توان بر اساس آن یک حکم کلی صادر کرد.

بعد راهش را کشید و رفت.

مشتری بعدی که وارد مغازه شد، فروشنده گفت: آقا! شما می دانید فلسفه و منطق یعنی چه؟

مشتری شانه ای بالا انداخت و گفت: نه! شما می دانید؟

فروشنده گفت: بله! آیا شما در خانه تان حوض و دختر دارید؟

مشتری گفت: بله؟ ایندو چه ربطی به هم دارند؟

فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهی به مشتری اش انداخت و گفت: "طبق منطق و فلسفه چون شما دختر دارید و حوض هم دارید، بنابراین نتیجه می گیریم دختر شما فاحشه است!"
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۴ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 

بین دو تصویر زیر چند تفاوت پیدا می کنید؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 
دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی.... 

(1363-1393) 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۲۳ساعت   توسط   | 
خوب است که مرثیه سرایی نکنید
با گریه ی ما گره گشایی نکنید
دست از سر این طایفه بردارید آه
با دست ابالفضل گدایی نکنید!

مرحوم رضا بروسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۱ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلـــم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحـــــون

چـــه دانســـتم که سیلابــــی مــرا ناگاه بربـــــاید

چـــو کشتـــی ام دراندازد میـــــــان قلزم پرخـــــون

زند موجـــی بر آن کشتی که تخته تخته بشــکافد

که هـــــر تخته فروریزد ز گــــردش‌های گوناگــــون

نهنــــگی هــم برآرد ســـــر خورد آن آب دریـــــــا را

چنــــان دریای بی‌پـــایـــان شود بی‌آب چون هامــون

شکافـــــد نیــــز آن هامــــــون نهنگ بحــــرفرســــا را

کشـد در قعــــر ناگاهـــان به دست قهـــر چون قارون

چـــو این تبدیـــل‌ها آمد نه هامـــــون ماند و نه دریـــــا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چـــه دانم‌های بسیــــــار است لیکن من نمی‌دانــــم

که خـــوردم از دهــان بندی در آن دریا کفی افیـــــون

مولوی؛ دیوان شمس؛ غزل 1855

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 

 

 

khtarate yek pezeshk خاطرات یک پزشک از بیماران خود(طنز)

پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کار و بیمارانشان دارند.

علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است

که بیماران با پزشک یا بیماریشان می‌کنند

یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات

در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز می‌شود.

اما مهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق اهل شهرکرد هر از چندگاهی

خاطراتش را از این ماجراها در وبلاگش می‌نویسد که بسیار خواندنی هستند:

 

گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت:

آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه.

گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه!

به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت:

هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره!!

به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم:

اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!!

یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود.

به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم.

مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه ، نه دلهره!

پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده

و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ!

به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم:

قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟

بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟

نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟

به خانمه گفتم:اشتهاتون خوبه؟ گفت: هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم!

پیرمرده گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم.

گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد میکنه!

خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟

گفت: نمیدونم. چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد.

چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد

حالا میخوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!

به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم!

گفتم: چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!

برای آبسه دندون برای مریض کپسول نوشتم بعد گفت:

چند روزه گلوم هم درد میکنه.

گفتم: خوب اگه عفونت داشته باشه با همون کپسول بهتر میشه.

گفت: اون کپسولو که برای دندونم نوشتین چکار به گلو داره؟!

خانمه میگفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری

اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه

آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!

خانمه میگفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده.

گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده!

خانمه میگفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد.

گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!

مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم.

مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه

و ازش میپرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟

روستائی محترم میگه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه؟

خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه!!

یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: میتونین بمونین سرم بزنین؟

گفت: نه. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت:

آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین

گفتم: چرا؟ گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن!

روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند.

گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه

مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت:

آخه جمعه که تعطیله!!

مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم گفت:

آقای دکتر! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟

گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله!

شاد باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۲۸ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 

موضوعی که به طور وسیع در زمینه‌ی انتخاب همسر نادیده گرفته شده است مربوط به نقش و تأثیر باورهای شخصی در فرایند انتخاب همسر می‌باشد. از بررسی  سوابق موجود در زمینه‌ی نقش باورها در انتخاب همسر: لارسن(1992) نُه باور غیر منطقی که افراد اغلب درباره انتخاب همسر دارند را بیان کرده است.در ادامه مطلب به  این باورها پرداخته شده است...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 


"مطمئن نبودن" ، شروعی خوب است. معنی مطمئن نبودن این است که تو در انتظار چیز تازه ای هستی. با یافتن موفقیت درونی، بهترین، آسان ترین و در واقع تنها راه لذت بردن از هر چیز دیگری را در زندگی به دست آورده ای....

در ادامه مطلب بخوانید...


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  | 
حقیقتش مطلب گذاشتن در این جو فکر میکنم خیلی هم خوب نبود اما چه میشه کرد با کارای این "بی نام "..................

سراسر دنیا را وجب به وجب بگردید ملتی پیدا نمی‌كنید كه مردمان آن بتوانند مثل ما جوگیر شوند، خالصانه عرض می‌كنم، حداقل در این یك مورد مردمان هیچ كشوری به گرد پای ما هم نمی‌رسند. سرعت جوگیر شدن ما آن قدر بالاست كه خود ما هم غافلگیر می‌شویم، اما باز جای شكرش باقی است كه این جوگیر شدن ما با همان سرعت و شدتی كه اوج می‌گیرد، فروكش هم می‌كند. ....

بگذریم. تا به اینجا هر چه خوانده‌اید مثلا مقدمه بوده، اصل مطلب مانده است كه اگر آن را هم نخواندید، زیاد مهم نیست. لپ كلام همان بود كه گفتیم، اما تا آخر مطلب را اگر خواندید، لطفا جوگیر نشوید اما اصل گزارش را با یك شیوه نوین و ابداعی! با چند سوال شروع می‌كنیم. (اوج خلاقیت ما)

ـ اول این‌كه چرا ما این همه جوگیر می‌شویم؟ (كلا توضیح دهید)

ـ ریشه اصلی این جوگیر شدن سریع و دائمی ما كجاست؟ (نشانی دقیق محل ریشه مورد نظر است)

ـ شما تا به حال چندین و چند صد بار جوگیر شده‌اید؟ (به ده رقمی‌ها جایزه داده می‌شود)

ـ تاكنون چندین بار به دلیل جوگیر شدن در مسائلی كه هیچ اطلاعی از آن ندارید، دخالت كرده‌اید؟ (دوست ندارید، پاسخ ندهید)

ـ به نظر شما این جوگیر شدن‌ها ریشه روانی دارد؟ (البته كه ندارد. تا نظر شما چه باشد)

ـ آیا تاكنون به دلیل جوگیر شدن بی‌موقع شرمنده شده‌اید؟ (پاسخ منفی پذیرفتنی نیست)

ادامه............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ساعت   توسط مریم آزادگان مهر  |