سلام


به وبلاگ ما خوش اومدی...


اگر پیشنهاد یا انتقادی داری ، خوشحال میشیم که بگی...





تاريخ : شنبه 1392/04/08 | 16:32 | نویسنده : مریم آزادگان مهر |
 

چگونگی انقراض نسل ایرانیها + طنز باحال

 
 
بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :
اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

۲) ۳ سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

۳ ) ۵ سال بعد از ۳ سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

۴) ۴ سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

۵ ) ۶ سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

۶ ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

۷ ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

۸ ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

۹) خیلی سال بعد

سر انجام نسل ایرانی ها منقرض شد….


موضوعات مرتبط: طنز
برچسب‌ها: مطالب طنز

تاريخ : سه شنبه 1393/05/07 | 10:59 | نویسنده : امیر محمدزاده |

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست


می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم


و آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

 *********

گشتیم پی هلال ماه شوال و پیدا کردیم و دستمان را گرفتیم سمت آسمان تا به یکدیگر نشانش بدهیم.

شاید خدا دست هایی را که به سمت آسمان دراز کردیم ، دست دوستی فرض کرد و لبخند زد .    

هلال شوال لبخند خداست به روزه دارهایی که عیدی می خواهند . رمضان ریسمان امیدی بود که   از عرش پایین افتاد تا هر کس به میزان همتش خودش را بکشد بالا ، حتی اگر توانست تا اعلی .

رمضان دست خدا بود که برای ما دراز شد .ما دست خدا را گرفتیم و یا علی گفتیم و بلند شدیم.  

حالا باید آنرا محکم بفشاریم و مواظب باشیم بار دیگر زمین نخوریم .                                   

هر چند رمضان که خدا میزبان بود و ما میهمان تمام شده ولی نه خدا و خدایی اش فرق کرده نه ما بندگان و بندگی مان.                                                                                                 

و تا خدا خداست باید بندگی اش را کرد ؛ هر چند رمضان تمام شده باشد ...                            

شاید رمضان آینده ، شرمنده نباشیم !                                                                            

 عیدتان مبارک      


                            



تاريخ : دوشنبه 1393/05/06 | 21:0 | نویسنده : هدیه نیک پی |

 

دشمنان این روزها حرف دوپهلو می زنند

دوستانت یک به یک دارند زانو می زنند

از نگاه انداختن در چهره ات شرمنده اند

علتش این است کمتر خنجر از رو می زنند

تو پی تقسیم نانی، عده ای در خوابشان

خاک بیت المال را دارند جارو می زنند

**

یک نفر باید بگوید زخمت از شمشیر نیست

بر سر تو بی جهت دارند دارو می زنند

خوب شد رفتی ندیدی شرطه ها دور بقیع

روبرومان دست هاشان را به پهلو می زنند

 

محمدحسین ملکیان

از مجموعه ی "نت های گریه دار"

 


 

*بچه ها چقد سوت و کور شده اینجا... :(

*ممنون از خانوم خراشادی زاده بابت قالب و موزیک قبلی، و ممنون از آقای محمدزاده بابت قالب و موزیک فعلی!

*دعا یادتون نره...

 



تاريخ : یکشنبه 1393/04/29 | 2:1 | نویسنده : مریم آزادگان مهر |

 هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت این طور دهان به دهان گفت:

  



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/03/15 | 16:55 | نویسنده : رضا سعادت پور |
بگو چکار کنم؟

 با فلفلی که طعم فراق می دهد

با دردی که فصل را نمی شناسد

با خونی که بند نمی آید

 

بگو چکار کنم؟

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چو سنگی

                 مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند

دلم شاخه شاتوتی

که باد

            خونش را به در و دیوار پاشیده است     

زنده یاد "غلامرضا بروسان" (1352-1390)

 

 


 نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

 اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ هایش را در دلم فرو کند

 زنده یاد "الهام اسلامی" (1362-1390)

 



تاريخ : پنجشنبه 1393/03/08 | 21:41 | نویسنده : مریم آزادگان مهر |
برای اینکه فرزندانی باهوش داشته باشید ، از نوزادی دست به کار شوید.یک روز را هم از دست ندهید...

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/02/19 | 18:42 | نویسنده : سارا بهرامی |

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسر ماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در حقیقت یافت نمی شود
که به دروغ پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید؟!



تاريخ : شنبه 1393/02/13 | 22:36 | نویسنده : رضا سعادت پور |
آغازنوشت:سلام به همه ی همکلاسیا

مطالب کوتاهی از یالوم رو اخیرا خوندم که بی مناسبت ندیدم

یکی ازاونهاروباشماهم درمیون بذارم ولی قبلش آشنایی مختصری بایالوم:

 

ایروین دیوید  یالوم(به انگلیسیIrvin David Yalom) (متولد ۱۹۳۱، واشنگتن دی سی، ایالات متحده آمریکا) , روانپزشک هستی‌گرا (اگزیستانسیالیسم) و نویسنده آمریکایی است.

در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد. در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست  شهرت دارد

.

 

زنی بود به نام سارا. به کاتاتونی (جمود خلسه ای) مبتلا بود. و من هر روزِ هفته می دیدمش. به من یاد داده بودند بیماران کاتاتونیک، ظاهراً نسبت به اطرافشان بی تفاوتند و تقریباً هیچ چیز از آنچه در جریان است، به خاطر نمی آورند یا ضبط نمی کنند. در نتیجه نیم ساعت برایش وقت می گذاشتم و وراجی می کردم. از روزم برایش می گفتم و همه حدس و گمان های ناپخته ام درباره اینکه ممکن است در حال تجریه چه حالاتی باشد، با او در میان می گذاشتم. او هیچ وقت پاسخی نمی داد و به فضای خالی روبرو خیره می شد.

و بعد در عرض چند ماه، کم کم از حالت کاتاتونی بیرون آمد و من درباره ملاقات های چندماهه و معنایی که برای او داشت، پرسیدم. گفتم که بعید می دانم برایش مهم بوده باشد چون هرگز به نظر نمی آمد توجهی به من داشته باشد. هیچوقت جواب او را فراموش نمی کنم: «اوه دکتر یالوم، اون روزا برام مثل نون شب بودی» این مسئله اثر ماندگاری در ذهن من حک کرد: به برقراری رابطه اعتماد کن،

همیشه بلافاصله جواب نمی گیری...

 

 

پ ن  ۱:اگه راجع به روان‌درمانی اگزیستانسیال (هستی گرا) اطلاعات خاصی

دارین ممنون میشم اظهارکنین.Reading a Book

پ ن  ۲:وقتتونم خوش.

بعدا نوشت:درمان هستی گرا در کامنتها شرح داده شده.


برچسب‌ها: یالوم , وقتی نیچه گریست , مامان ومعنی زندگی , درمان شوپنهاور

تاريخ : پنجشنبه 1393/02/11 | 22:47 | نویسنده : عادله زمانی |
انا لله و انا الیه راجعون

برادر عزیز و ارجمند آقای رضا سعادت پور

با نهایت تاسف و تاثر درگذشت مادر بزرگ گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت

می گوییم.

از خداوند منان برای ایشان علو درجات و برای شما صبری جزیل خواستاریم.


مارا در غم خود شریک بدانید.



تاريخ : شنبه 1393/02/06 | 6:32 | نویسنده : امیر محمدزاده |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.